محمد تقي جعفري

557

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

ولى نه پهلوان مردانگى ، بلكه نيرومند بدن مادى حيوانى ، لذا تخم مردى خود را در ريگزار پاشيد . مركب عشق اين پهلوان افسار گسيخته نعره مىزد كه از مرگ باكى ندارم . من چه باكى در راه هوا وهوس از خليفه دارم ، با اين كه هستى ونيستى پيش من يكى است . اى پهلوان بىعقل ( ( 3867 ) ) اين چنين سوزان و گرم آخر مكار مشورت كن با يكى دانسته كار مشورت چيست ؟ عقل كجا است ؟ سيلاب خروشان هوى وهوس ناخنها براى ويرانگرى دراز كرده است . كسى كه مفتون وشيفتهء گونه هاى گلگون گشته است ، سدى در پيش و پس مشاعر خود زده است كه هرگز پشت آن سدها را نخواهد ديد . سيل سياهى براى بردن جان آمده همانند آن روباه كه شير را برد و به چاهش انداخت . روباه شير را مىبرد وعكس خيالى شيرى را كه وجود نداشت در چاه به او نشان مىدهد و شير چون كوه مرتفع وسنگين را به چاه سرنگون مىكند . اى خردمند ( ( 3872 ) ) هيچ كس را با زنان محرم مدار كه مثال اين دو پنبه است وشرار براى حفظ نفس از شعله ور شدن ، آب ربانى لازم است كه شعله اش را فرو نشاند ، مانند آن يوسف پاك دامن ومعصوم ( ( 3874 ) ) كز زليخاى لطيف سرو قد همچو شيران خويشتن را وا كشد اين نفس آدمى به هيچ وجه ناتوان وتسليم نخواهد گشت ، مگر اين كه عقول صاحب فن ودانش با فعاليتهاى گوناگون كمك نمايد . اين سخن پايان ندارد ، برو داستان پهلوان را تمام كن . پهلوان از موصل باز گشت و راه مصر را در پيش گرفت ، در مسير خود به جنگل وچراگاهى رسيد ، در همان جا فرود آمد و . ( ( 3876 ) ) آتش عشق فروزان آن چنان كه ندانست او زمين از آسمان به قصد آن كنيزك ماه وش به سوى چادر وى رفت ، عقل كو ؟ خليفه كدام است ؟